ایجاد ارتباط عاشقانه با معبود و معشوق ازلی و عبادت فراوان،از ویژگی های برجسته امام هادی علیه السلام بود. در این باره نوشته اند:
- همواره ملازم مسجد بود و میلی نیز به دنیا نداشت
- عبادتگری فقیه بود
- شب ها را در عبادت به صبح می رساند بی انکه لحظه ای روی از قبله برگرداند.
- با پشمینه ای بر تن و سجاده ای از حصیر زیر پا به نماز می ایستاد
- شوق به عبادتش به شب تمام نمی شد.
- کمی می خوابید و دوباره برمیخواست و مشغول عبادت می شد
- آرام زیر لب قرآن را زمزمه می کرد و با صوتی محزون آیاتش را می خواند و اشک می ریخت هر که صدای مناجات او را می شنید می گریست
- گاه بر روی ریگ ها و خاک ها می نشست
- نیمه شب ها را مشغول استغفار می شد و شب ها را به شب زنده داری می گذراند.
شبانگاه به سجده و رکوع می افتاد و با صدایی محزون و غمگین می گفت:
«خداوندا !این گناهکار پیش تو آمده و این نیازمند به تو روی آورده ،خدایا،رنج او را در این راه بی پاداش مگذار،بر او رحمت آور و او را ببخش و از لغزش هایش در گذر».(1)(2)
(1)ائمتنا،ص217و257.
(2)ابوالفضل هادی منش،مشکات هدایت،مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما:سروش مهرف1383،ص17
::
گفتار امام شیرین و سرزنش ایشان تکان دهنده بود. آموزگارش در کودکی شیفته سخنوری او شده بود. آن گاه که لب به سخن می گشود روح شنونده اش را تازگی می بخشید و چون او را عتاب می کرد کلامش چون شمشیری آتشین از جمله های نغز، پیکره دشمنش را شرحه شرحه می کرد.
مسعودی در مروج الذهب می نویسد روزی متوکل عباسی مجلس شرابی بر پا کرد و امر کرد امام هادی علیه السلام را در آن مجلس احضار نمایند چون آن حضرت وارد مجلس کردند متوکل از حضرت احترام نمود و نزد خود آن جناب را جای داد و جام شرابی که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد.
حضرت فرمود به خدا قسم شارب داخل خون و گوشت من نشده و هرگز نخواهد شد و مرا باید از این عمل معاف داری
متوکل گفت : تو را معاف می کنم به شرط اینکه قدری برای من خوانندگی کنی.
حضرت فرمود: من چندان شعر در نظر ندارم. متوکل گفت من شما را از خواندن شعر معاف نخواهم کرد و انتظار داشت حضرت اشعار مهیج و طرب و فکاهیان مناسب با مجلس شراب بخواند.
اشعار امام هادی علیه السلام در مجلس متوکل:
امام هادی دید کسی مثل متوکل که از جهت جوانی و ریاست و شراب است نمی شود هشیار نمود مگر آنکه او را متوجه به مرگ کند که روزی گریبان او را خواهد گرفت و مرگ بزرگترین چیزی است که زانوی انسان را سست می کند و باد غرور و غفلت را از او بیرون می کند لذا حضرت اشعاری خواندند به این مضمون:
-
بر بلندای کوهسار شب را به صبح آوردند، در حالی که مردان نیرومند از آنان نگهبانی می کردند، ولی کوه های بلند هم به آنان کمکی نکرد.
-
سرانجام پس از دوران شکوه و عزت از جایگاه های خویش به زیر کشیده شده و در گودال های قبر افتادند و در چه جای بد و ناپسندی منزل گرفتند.
-
پس از آنکه به خاک سپرده شدند و فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دستبندها، تاج ها، و زیورآلات و آن لباس های فاخرتان
-
کجاست آن چهره های ناز پرورده و پرده نشینان
-
قبرهاشان به جای آن نهاد در می دهد: بر آن چهره های ناز پرورده اکنون کرم ها می خزند.
-
چه بسیار خوردند و آشامیدند ولی اکنون پس از آن همه شکم پارگی، خود، خوراک کرم ها می شوند.
عکس العمل متوکل:
مستی از سر متوکل پرید. جام شراب از دستش به زمین افتاد. تلو تلو خوران از ترس فریاد می کشید. و متوکل، سخت حیران و وحشت زده، آن قدر گریست که ریشش خیس شد و دستور داد بزم بر هم خورده را برچینند.(1)و (2)
(1)ابن جوزی،تذکره الخواص،تهران،متبه النینوی الحدیثه، 361 ،بحار الانوار ،ج50،ص211
(2)ابوالفضل هادی منش،مشکات هدایت،مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما:سروش مهر،1383،ص22و23
::
از دیگر ویژگی های برجسته اخلاقی امام هادی علیه السلام ساده زیستی و دوری از دنیاطلبی بود. در این زمینه نیز امده است:
-
از دنیا چیزی در بساط زندگی نداشت.
-
بنده ای وارسته از دنیا بود
در ان شبی که به خانه اش هجوم آوردند:
او را تنها یافتند با پشیمنه ای که همیشه بر تن داشت
و خانه ای که در آن هیچ اسباب و اثاثیه چشمگیری دیده نمی شد
کف خانه اش خاک پوش بود
و بر سجاده حصیری خود نشسته،کلاهی پشمین بر سر گذاشته و با پروردگاری مشغول نیایش بود.(1)(2)
پی نوشت:
(1)ائمتنا،ج2،ص217،اصول کافی ،ج1،ص502،بحارالانوار،ج50،ص211.
(2)ابوالفضل هادی منش،مشکات هدایت،مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما:سروش مهر،1383،ص18
شهادت امام هادی علیه السلام
,فضایل امام هادی علیه السلام
,ساده زیستی
,ساده زیستی امام هادی علیه السلام
::

اگر بخواهیم، اینها برای ماست!
صالح بن سعيد روايت می كند كه: متوكل به دنبال امام هادى (عليه السّلام) فرستاد تا او را به سامرّا بياورند. وقتى كه حضرت به آنجا رسيد، متوكل دستور داد تا به آن حضرت، اجازه ورود به كاخش را ندهند و در كاروانسراى فقرا ساكن نمايند! من به خدمتش رسيدم و گفتم: در تمام امور می خواهند نور شما را خاموش كنند و شما را كوچك کنند. شما را در اين كاروانسرا جاى دادند! حضرت فرمود: اى پسر سعيد! تو اينجايى؟ آنگاه با دستش اشاره كرد. باغهايى را ديدم كه در آن نهرهايى جارى است و حوريان و جوانان در گردش اند. چشمم حيران ماند و شگفتی ام زياد شد.
حضرت فرمود: اگر بخواهيم، اينها براى ماست.
مکالمه امام به زبانهای مختلف
,علم امام
,کرامت امام
,زبان هندی
,ثروتمند شدن
,فقر
,سامرا
,متوکل عباسی
,پشت پازدن به دنیا
,امام هادی علیه السلام
::
فراگيرى زبانهاى مختلف از ابو هاشم نقل شده است كه گفت: خدمت امام هادى (عليه السّلام) رسيدم و او به زبان هندى با من سخن گفت كه خوب نتوانستم به او پاسخ بگويم و مقابلش سطلى پر از سنگريزه بود. يك سنگريزه برداشت و آن را در دهانش گذاشت و مدتى آن را مكيد و بعد به طرف من انداخت. من نيز آن را در دهانم گذاشتم. به خدا سوگند! هنوز از جاى خويش برنخاسته بودم كه به 73 زبان كه نخستين آن، زبان هندى بود، سخن گفتم.
منبع
جلوه هاى اعجاز معصومين عليهم السلام، قطب راوندى، مترجم غلام حسن محرم، جامعه مدرسين،1378
تنظیم: منیره ملکوتی خواه
مکالمه امام به زبانهای مختلف
,علم امام
,کرامت امام
,زبان هندی
,ثروتمند شدن
,فقر
,سامرا
,متوکل عباسی
,پشت پازدن به دنیا
,امام هادی علیه السلام
::
بخشندگی با خون و گوشت اهل البیت علیهم السلام آمیخته بود.آنان همواره با بخشش های خود،دیگران را به شگفتی وا می داشتند .گاه آن قدر می بخشیدند که رفتارشان معجزه به شمار می امد تا آنجا که در این مقام در توصیف حضرت هادی علیه السلام می گفتند:«انفاق امام هادی علیه السلام به قدری بود که جز پادشاهان کسی توانایی انجام آن را نداشت و مقدار بخشش های ایشان تا آن زمان از کسی دیده نشده بود و در جغرافیای اندیشه ها نمی گنجید»(1)
بخشش در روز عرفه
ماه ذی الحجه روز عرفه بود.اسحاق جلاب می گوید:«برای ابوالحسن گوسفندان بسیاری خریدم .سپس مرا خواست و از منزلش مرا به جایی برد که بلد نبودم و فرمود تا تمامی این گوسفندان را میان مردم و بستگان خود تقسیم کرد و مردم را برای قربانی در روز عید قربان و تجلیل و احترام به شعائر مذهبی در عید قربان آماده نمود(2)
بی آنکه دیگران متوجه شوند آنان را از نسیم بخشندگی خود می نواخت و مورد تفقد قرار می داد .گوسفندانی را می خرید با دست خود ذبح و بین نیازمندان توزیع می کرد(3)
ارشاد و راهنمایی در سایه کمک مالی :
گاه نیز در حد توان خود و به همان اندازه ای که شخص درخواست کرده بود،به آنان بخشش می کرد. ابوهاشم جعفری می گوید: «در تنگنای مالی بسیار گرفتار آمده بودم تا آنجا که تصمیم گرفتم برای درخواست کمک نزد امام هادی علیه السلام بروم . هنگامی که خدمت امام رسیدم،پیش از انکه سخنی بگویم،فرمود: ای اباهاشم!
کدام یک از نعمتهای خدا را می خواهی شکر کنی،
-
ایمانی که به تو داده که به وسیله آن بدن خود را از آتش دوزخ دور سازی
-
و یا سلامتی و عافیتی که به تو ارزانی داشته که از آن در راه عبادت و بندگی خدا بهره بری،
-
یا از آن قناعتی که به شما هدیه کرده تا در پی آن،از درخواست مردم بی نیازتان کند؟
ای اباهاشم!علت آنکه سخن آغاز کردم ،آن است که گمان کردم می خواهی از برخی مشکلات خود شکایت کنی. دستور داده ام دویست دینار طلا به شما بدهند که با آن مشقت برا برطرف سازی. آن را بگیر و به همان مقدار بسنده کن(4)
بخشش بی انتها:
سه نفر از اصحاب حضرت امام هادی علیه السلام بر امام علیه السلام وارد شدند:1-ابوعمر عثمان بن سعید عمروی که یکی از نواب اربعه و سفرای جلیل القدر بود.2- احمد بن اسحاق اشعری،3- علی بن جعفر همدانی.انگاه احمد از قرض خود شکایت کرد سپس حضرت به عثمان فرمود سی هزار اشرفی به احمد بهد و سی هزار اشرفی به عبی بن جعفر بدهد و سی هزار اشرفی هم خودش بردارد که تاکنون برای هیچ قدرتمند مبسوط الیدی چنین انفاق و بخششی نیفتاده که در یک مجلس سه نفر اینگونه بخشش نماید جز والیان امراء هستی که حکومتشان تمام نمی شود و قدرتشان در دنیا و آخرت جاوید است.(6)
پی نوشت ها:
(1)مناقب آل ابی طالب،ج4،ص409
(2)اصول کافی،ج1،ص498.ترجمه ارشاد:ج2،ص،289،داستانهای شنیدین،ص181.
قاسم میر خلف زاده،داستانهایی از امام هادی و امام عسگری علیهما السلام،قم:روحانی،1380،ص36.
(3)سید محسن امین،اعیان الشیعه،بیروت،دارالتعارف للمطبوعات،بی تا،ج2،ص37.
(4)بحارالانوار،ج50،ص129
(5)ابوالفضل هادی منش،مشکات هدایت،مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما:سروش مهرف1383،ص24و25.
(6)قاسم میر خلف زاده،داستانهایی از امام هادی و امام عسگری علیهما السلام،قم:روحانی،1380،ص92.
شهادت امام هادی علیه السلام
,فضایل امام هادی علیه السلام
,بخشش
,بخشش امام هادی علیه السلام
,سخاوت
::
غنى شدن ابوهاشم به وسیلۀ کرامت امام على النقى (ع)
يحيى بن زكريّاى خزاعى از ابو هاشم نقل می كند كه با امام هادى (عليه السّلام) به پشت سامرّا رفتيم تا كسانى را كه می آيند، ببينيم. ولى آنان دير آمدند، پارچه زير زين را براى امام پهن كردند تا روى آن نشست. من هم از چهار پايم پياده شدم و او با من سخن می گفت و من از تنگ دستى و فقرم ناليدم.
پس حضرت دستش را دراز كرد و مشتی شن برداشت و فرمود: اى ابو هاشم! با اين به زندگى خودت وسعت بده و آنچه ديدى پوشيده دار.
پس آنها را گرفتم و پوشاندم تا اينكه برگشتيم و نگاه كردم و ديدم مانند طلاى قرمز، می درخشد آنگاه زرگرى را به خانه خويش دعوت كردم تا عيار آنها را تعيين كند.
او گفت: طلايى به خوبى آن نديده ام در حالى كه مانند سنگريزه است، اينها را از كجا آورده اى؟
گفتم: از قديم در خانه ما بوده است.
منبع
جلوه هاى اعجاز معصومين عليهم السلام، قطب راوندى، مترجم غلام حسن محرم، جامعه مدرسين،1378
تنظیم: منیره ملکوتی خواه
مکالمه امام به زبانهای مختلف
,علم امام
,کرامت امام
,زبان هندی
,ثروتمند شدن
,فقر
,سامرا
,متوکل عباسی
,پشت پازدن به دنیا
,امام هادی علیه السلام
::

امـامـان عـلیـهـم السـّلام مـظـاهـر قـدرت و عـظـمـت خداوند و معادن كلمات و حكمت ذات مقدّس حقّ و منبع تـجـلّیـات و انـوار خـاصـّه او هـستند. بر این اساس از یك قدرت معنوى فوق العاده و نفوذ و هیبت خاصّى برخوردارند.
این هیبت و عظمت خدادادى رادر زیارت جامعه و از زبان امام هادى علیه السّلام چنین مى خوانیم :
(طَاءْ طَاءَ كُلُّ شَریفٍ لَشَرَفِكُمْ، وَ بَخَعَ كُلُّ مُتَكَبِّرٍ لَطاعَتِكُمْ، وَ خَضَعَ كُلُّ جَبّار لِفَضْلِكُمْ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْءٍ لَكُم )
هـر بـزرگ و شـریفى در برابر بزرگوارى و شرافت شما سر فرود آورده و هر خود بزرگ بـیـنـى بـه اطـاعـت از شـمـا گـردن نـهـاده و هـر زورگـویـى در بـرابـر فـضـل و بـرتـرى شـمـا فـروتـنـى كـرده و هـمـه چـیـز بـراى شـمـا خـوار و ذلیل گشته است .
روى ایـن جـهـت بـارهـا اتـّفاق مى افتاد كه حاكمان جور در غیاب امامان علیهم السلام تصمیمهاى خـطـرنـاكـى نسبت به آنان مى گرفتند؛ ولى به محض رویارو شدن با آنان و نگاه به رخسار پـرفـروغشان ، كابوس ترس و وحشت بر دلهایشان سایه مى افكند؛ به گونه اى كه مجبور مى شدند از تصمیم خود برگردند.
در تـاریخ اجمالى پیشوایان بخش زندگانى امام هادى علیه السّلام پرتوى از این هیبت و عظمت الهى را یادآور شدیم ، اینك نمونه اى دیگر.
زیـد بـن مـوسـى .(16) چـندین بار از (عمر بن فرج )، والى مدینه ، خواست كه وى را بر فرزند برادرش (امام هادى ) مقدّم بدارد و مى گفت : او جوان است و من عموى پدر او هستم .
(عمر) سخن او را براى امام هادى علیه السّلام نقل كرد. امام فرمود:
(یك بار این كار را بكن ...)
در یـكـى از روزها عمر، بر خلاف معمول ، ابتدا به زید اجازه داد تا وارد شود و در صدر مجلس بـنـشـیـنـد؛ سـپـس از امـام (ع ) خـواسـت تـا وارد شـود. امـام (ع ) داخـل شـد. هـنـگـامى كه چشم زید به امام (ع ) افتاد و هیبت امامت را در رخسار حضرت مشاهده كرد از جـایـش بـرخـاسـت و امـام (ع ) را بـر جـاى خـود نـشـانـد و خـود در بـرابـر او بـر زمـیـن نـشـست ..(17)
پی نوشت ها:
16) ظـاهـرا نـامـبـرده زید بن موسى بن جعفر است كه به ( زید النّار ) معروف است . و بر اسـاس نـقـل سـیـّد مـحـسـن امـیـن در اعـیـان الشـیـعـه ، ج 7 ، ص 128 در حـدود سال 247 در اواخر حكومت متوكّل درگذشته است .
17) اعـلام الورى ، ص 347 . در كـتـاب تـاریـخ اجـمـالى پیشوایان ، كد 122 نمونه هاى دیگرى از هیبت و عظمت الهى امام هادى (ع ) ذكر شده است .
منبع: کتاب تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی علیهالسلام
نوشته رمضانعلی رفیعی
::

تـاریـخ ، نـام افـراد زیادى را كه براى حل مشكل و رفع گرفتارى خود به پیشواى دهم علیه السـّلام مـراجـعـه كـرده و از مـحضر آن حضرت با خشنودى بازگشته اند، ثبت كرده است . براى رعایت اختصار تنها یك نمونه آن را ذكر مى كنیم .
(محمد بن طلحه ) نقل مى كند:
(امـام هـادى (ع ) روزى بـراى كار مهمّى (سامرّا)را به قصد دهكده اى در اطراف ترك كرد. در این فـاصـله عربى سراغ آن حضرت را گرفت . به او گفته شد: امام (ع ) به فلان روستا رفته اسـت . مـرد عـرب بـه سـمـت دهـكـده حـركـت كـرد. وقـتـى بـه مـحـضـر امـام (ع ) رسـیـد گـفـت : مـن اهـل كـوفـه و از مـتـمـسّكان به ولایت جدّت امیر مؤ منان (ع ) هستم ؛ ولى بدهى سنگینى مرا احاطه كـرده اسـت ؛ چـنـدانـكـه قـدرت تـحـمـل آن را نـدارم . و كسى را جز شما نمى شناسم كه حاجتم را برآورد.
امام (ع ) پرسید: بدهكارى ات چقدر است ؟ عرض كرد: حدود ده هزار درهم .
امـام (ع ) او را دلدارى داد و فـرمـود نـاراحـت نـبـاش مـشـكـلت حـل خـواهـد شـد. دسـتـورى بـه تو مى دهم عمل كن و از اجراى آن سر متاب : این دستخط را بگیر، هـنـگـامـى كـه بـه (سـامرّا) آمدى ، مبلغ نوشته شده در این ورقه را از من مطالبه كن ، هر چند در حضور مردم باشد. مبادا در این باره كوتاهى كنى !
پـس از بـازگشت امام (ع ) به (سامرّا) ـ در حالى كه عده اى از اطرافیان خلیفه و مردم در محضر آن حـضرت نشسته بودند ـ مرد عرب وارد شد و ضمن ارائه نوشته امام (ع ) به آن حضرت ، با اصرار، آن مبلغ را مطالبه كرد.
امام (ع ) با نرمى و ملایمت و عذر خواهى از تاءخیر آن ، از وى مهلت خواست تا در وقت مناسب ، آن را پرداخت كند؛ ولى او همچنان اصرار مى كرد كه هم اكنون باید بپردازى .
مـتـوكـّل خـبر دار شد. دستور داد سى هزار دینار به امام (ع ) بدهند. امام (ع ) پولها را گرفت و همه را به آن مرد عرب داد. او پولها را گرفت و گفت : خدا بهتر مى داند كه رسالتش را در چه خاندانى قرار دهد..(18)
پی نوشت:
18) بـحـار الانـوار ، ج 50 ، ص 175 ، نـور الابـصـار ، شـبـلنـجـى ، ص 181 ؛ الفصول المهمة ، ابن صباغ ، ص 278 ، با اختصار .
منبع: کتاب تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی علیهالسلام
نوشته رمضانعلی رفیعی
::
دوران امـامـت پـیـشـواى دهم علیه السّلام همزمان با حكومت شش نفر از حاكمان عبّاسى به نامهاى : معتصم ، واثق ، متوكّل ، منتصر، مستعین و معتزّ بود.
معتصم تا سال 227 هجرى قمرى بر جامعه اسلامى حكومت كرد.
كـارگـردانـان اصـلى حـكـومـت او (احـمـد بـن ابـى دُواد) ، (فضل بن مروان ).(29) و (محمد بن عبدالملك زیّات ) بودند.
پـس از مـعـتـصـم فـرزنـدش (واثـق ) بـر مـسـنـد خـلافـت نـشـسـت و پـنـج سـال و نـه مـاه (یـعـنى تا سال 232) حكومت كرد. وى سیاست ماءمون و معتصم را در مساءله (خلق قـرآن ) پـى گـرفت و كسانى را كه از اعتقاد به مخلوق بودن قرآن سرباز مى زدند شكنجه و آزار مى داد.
واثـق ـ بـنـابـر نـوشته مورّخان ـ به مردم نیكى و بخشش كرد و علویان را به ظاهر مورد اكرام قرار داد و در میان مردم مكّه و مدینه اموال زیادى تقسیم كرد..(30)
وى نیز مانند معتصم دست تركان را در امور مملكتى باز گذاشت و بر سر (اشناس تركى ) تاج نهاد و دو شمشیر به وى اعطا كرد..(31) (احمد بن ابى دُواد)، (محمد بن عبدالملك زیّات ) و (عمر بن فرج رُخَّجىّ) از چهره هاى برجسته و متنفّذ رژیم واثق بودند.
متوكّل سومین خلیفه معاصر امام (ع ) بود كه پس از برادر خود (واثق ) به حكومت رسید و دوران زمـامـدارى اش چـهـارده سـال و انـدى (تـا سـال 247) بـه طـول انـجـامید. وى ، پس از رسیدن به قدرت به نزاع و كشمكش مخلوق بودن قرآن پایان داد و مردم را از بحث و گفتگو در این زمینه باز داشت ..(32)
متوكّل عنصرى جنایتكار بود و نسبت به امیر مؤ منان (ع ) و خاندان او كینه و دشمنى زیادى داشت ؛ چندانكه حتّى براى پسرش (منتصر) نیز غیر قابل تـحمّل بود و سرانجام گروهى از نظامیان ترك به تحریك (منتصر) او را همراه وزیرش (فتح بـن خـاقـان ) در حـالى كـه بـه عـیـّاشـى و بـاده گـسـارى مشغول بودند به قتل رسانده و (منتصر) را به خلافت برگزیدند..(33)
مـنـتـصـر نـسـبـت بـه امـیـر مـؤ مـنـان عـلیـه السـّلام و خـانـدان او اظـهـار عـلاقه كرد و با علویان خوشرفتارى نمود..(34)
او در نـخـستین اقدامات (صالح بن على ) را كه فردى ستمگر و بدخواه نسبت به علویان بود از فرماندارى مدینه بر كنار و (على بن حسین ) را جایگزین او كرد و وى را به خوشرفتارى نسبت به علویان سفارش نمود..(35)
از دیـگر اقدامات او بازگرداندن (فدك ) به نوادگان امام حسن و امام حسین علیهما السلام ، آزاد كـردن اوقـاف و دیـگـر اموال متعلق به آل ابوطالب و رفع ممنوعیّت زیارت امیر المؤ منین و امام حسین علیهما السّلام بود..(36)
مـنـتـصـر بـیش از شش ماه حكومت نكرد و در سال 247 هجرى قمرى درگذشت و یا بنابر نوشته بعضى مورّخان به دست سران ترك مسموم شد..(37)
پـس از او، مـسـتـعـیـن ، پـسـر مـعـتـصـم بـه خـلافـت رسـیـد و مـدّت چـهـار سـال حـكـومـت كـرد. او در شـهـوتـرانـى ، مـیـگـسـارى و حـیـف و مـیـل بـیـت المال دست كمى از پیشینیان خود نداشت و از نظر سیاسى نیز شایسته امر حكومت نبود؛ ولى بـیـم تركان از روى كار آمدن فرزندان متوكّل آنان را واداشت تا با اشاره (احمد بن خصیب ).(38) او را بر سر كار آوردند..(39)
در دوران حـكـومـت (مـستعین ) در سال 249 نبرد سختى بین مسلمانان و رومیان در گرفت ، مسلمانان شكست سختى خوردند و تعداد زیادى از آنان از جمله دوتن از فرماندهان برجسته سپاه اسلام كشته شدند و رومیان بر اموال و ناموس مرزنشینان مسلمان دست یافتند..(40)
ایـن شـكـست ذلّت بار و بى تفاوتى دستگاه خلافت نسبت به آن ، و نیز جنایات بیشمار تركها نسبت به مردم و تسلّط آنان بر سرنوشت كشور اسلامى ، مردم و حتّى نظامیان را به ستوه آورد. در (بـغـداد) و (سامرّا) مردم دست به شورش زدند و نیروهاى گارد نیز ـ در پوشش اعتراض به كـمـبـود ارزاق و كـاهـش حـقـوق ـ بـه آنـان پـیـوسـتـنـد و درهـاى زنـدانـهـا را بـر روى زنـدانـیان گشودند..(41)
مـسـتـعین از ترس به (بغداد) گریخت . در این میان گروهى از شورشیان (معتزّ) را از زندان آزاد كـرده و با وى بیعت كردند. كار معتزّ بالا گرفت و سپاه عظیمى به جنگ مستعین فرستاد، بین آن دو، جـنـگ سـخـتـى در گـرفـت و تـعـداد زیـادى بـه قـتـل رسـیـدنـد؛ سـرانـجـام در سال 252 (مستعین ) از خلافت كناره گرفت و حكومت را به (معتزّ) واگذارد..(42)
رفـتـار مـعـتـزّ نـسـبت به علویان بسیار بد بود. گروهى از علویان در دوران او كشته یا مسموم شدند. امام هادى (ع ) نیز در حكومت او به شهادت رسید.
پی نوشت ها:
29 - وى در ابـتـدا بـر تـمـامـى امـور بـویـژه بـر دیـوانـهـاى حـكـومـتـى و مسائل مالى حكومت دست داشت ؛ ولى عدّه اى از او نزد معتصم سعایت كرده و به او گفتند : تو اسما خـلیـفـه هستى و خلیفه واقعى فضل است . در پى این سعایت ها معتصم بر او خشم گرفت و او را تـبـعـیـد كـرد و ( مـحـمـّد بـن عـبـدالمـلك زیـّات ) را بـه وزارت بـرگـزیـد ( الكامل فى التاریخ ، ج 6 ، ص 453 ـ 454 ) .
30 - الكامل فى التاریخ ، ج 7 ، ص 31 .
31 - الكامل فى التاریخ ، ج 7 ، ص 9 .
32 - ر . ك . مآثر الانافة ، ج 1 ، ص 230 .
33 - ر . ك . الكامل فى التاریخ ، ج 7 ، ص 98 ـ 118 .
34 - مآثر الانافة ، ج 1 ، ص 238 .
35 - الكامل فى التاریخ ، ج 7 ، ص 116 .
36 - همان مدرك و نیز تتمة المنتهى ، ص 330 .
37 - الكامل فى التاریخ ، ج 7 ، ص 114 ـ 115 .
38 - وى از كـاتـبان و متنفدّان دستگاه خلافت عبّاسى بود و در دوران (منتصر) پست وزارت را داشت .
39 - مآثر الانافة ، ج 1 ، ص 240 .
40 - ر . ك . الكامل ، ج 7 ، ص 121 .
41 - همان مدرك ، ص 121 ـ 122 .
42 - همان مدرك ، ص 139 ـ 167 .
منبع: کتاب تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی علیهالسلام
نوشته رمضانعلی رفیعی
::
مـردى كـه كـارى بـراى امـام (ع ) انـجام داده بود و به ازاء آن ، مبلغ چهارصد درهم از آن حضرت طـلب داشـت بـه دوسـت خـود گـفـت : (دویـسـت درهـم از ایـن پول را پارچه اى مى خرم تا با آن كار كنم و دویست درهم باقیمانده را خرما مى خرم ، تا از آن نـبـیـذ شـراب درست كنم .) دوستش مى گوید: (من با شنیدن این سخن روى از او برگرداندم . در ایـن هـنگام امام هادى (ع ) رسید و در حالى كه آثار خشم در چهره اش نمودار بود از مركبش فرود آمد و فرمود:
(مقبل ! به اندرون برو و چهارصد درهم بیاور و به این ملعون بده و به او بگو: این حقّ توست ، بـا دویـسـت درهـم آن پـارچـه بـخـر و نـسـبـت به تصمیمى كه درباره دویست درهم باقى مانده گرفته اى از خدا بترس !)
(مـقـبـل ) مـى گوید: من پولها را به او دادم و پیام امام (ع ) را نیز ابلاغ كردم ، او گریه كرد و گـفـت : (سـوگـنـد بـه خـدا، هـیـچ نـبـیـذ و مـُسـكـر دیـگـرى نـنـوشـیـده ام و سرور تو این را مى داند.). (112)
پی نوشت:
112) دلائل الامامة ، ص 220 ـ 221 .
منبع: کتاب تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی علیهالسلام
نوشته رمضانعلی رفیعی
::
محمّد بن داوود قمّى و محمّد طلحى مى گویند:
(امـوالى از خـمـس ونـذر و هـدیـه و جـواهر آلات را كه از مردم قم و اطراف آن جمع آورى شده بود بـراى امـام هـادى عـلیـه السّلام مى بردیم كه ناگهان پیك آن حضرت در بین راه رسید و گفت : بـرگـردیـد كـه الان زمـان دریـافـت آنـهـانـیـسـت . مـا از هـمـانـجـا بـه قـم بـازگـشـتـیـم و امـوال یـاد شـده را در جـاى امـنـى نـگـهدارى كردیم . پس از چند روز فرمان آن حضرت رسید كه كـاروانـى از شـتـران را بـه سـوى شما فرستادم ؛ اموالى كه نزدتان هست بر آنها بار كنید و آزادشـان بـگـذاریـد. مـا طـبـق دسـتـور امـام (ع ) عـمـل كـردیـم . سـال دیـگـر كـه به محضر امام (ع ) رسیدیم فرمود: آنچه را كه براى ما فرستادید بنگرید. هدایا و اموال را همانگونه كه فرستاده بودیم نزد آن حضرت یافتیم .). (113)
در جـریـان دیـدار (صـقـر بـن اءبـى دُلَف ) بـا پـیـشـواى دهـم (ع ) در زنـدان متوكّل ، پس از گفتگوهایى كه بین آن دو انجام گرفت ، حضرت به او فرمود:
(زود وداع كن و از اینجا بیرون رو كه بر تو ایمن نیستم .). (114)
در نـامـه اى كـه آن حضرت به دو تن از یاران و وكلاى خود نوشت با یادآورى یك سلسله نكات اطّلاعاتى آنان را از خطرات احتمالى دور داشت . خلاصه این نامه ارزشمند چنین است :
(اى ایـوب بـن نـوح ! بـه تـو دسـتـور مـى دهـم كـه از ارتباط و رفت و آمد زیاد با (ابو على ) بـپـرهـیـزى و هـر كـدام از شـمـا در قـلمـرو مـاءمـوریـّت خـود مـشـغـول انـجـام كـارهـاى مـحـوّله بـاشـیـد؛ و حـتـّى اگـر شـمـا بـر اسـاس دسـتورالعمل تعیین شده رفتار نمایید از ارتباط با من نیز بى نیاز خواهید بود. و نیز به شما دسـتـور مـى دهـم كـه از اهـالى بـغـداد و مداین چیزى را كه براى شما مى آورند نپذیرید، و نیز بـراى دیـدار بـا مـن بـه آنان وقت ملاقات ندهید؛ و كسانى را كه از خارج قلمرو ماءموریتّى شما براى شما چیزى مى آورند به وكیل ناحیه مربوطه راهنمایى كنید. و لازم است هر یك از شما این دستورها را پذیرفته و اجرا نماید.). (115)
پی نوشت ها:
113 - بحار الانوار ، ج 50 ، ص 185 .
114 - بحار ، ج 50 ، ص 195 .
115 - رجال كشّى ، جزء 6 ، ص 514 ، ردیف 992 ؛ بحارالانوار ، ج 50 ، ص 224 .
منبع: کتاب تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی علیه السلام
نوشته رمضانعلی رفیعی
::
عـلى بـن جـعـفـر از وكـلاى امـام هـادى (ع) بـود كـه در پـى سـعـایـت از او نـزد مـتـوكـّل ، دسـتـگـیـر و بـه زنـدان افـكـنـده شـد و زمـان زیـادى را در زندان سپرى كرد. یكى از دربـاریـان و نـزدیكان متوكّل در قبال دریافت سه هزار دینار تعهّد كرد او را از زندان آزاد كند. ولى وقـتـى خـبـر بـه مـتـوكـّل رسـیـد سـخـت مـخـالفـت كـرد و گـفـت : او وكیل ابوالحسن هادى است و من تصمیم بر قتل او دارم .
على بن جعفر، پس از آگاهى از تصمیم متوكّل سخت بیمناك شد. نامه اى به امام هادى (ع) نوشت و موقعیّت سخت و خطرناك خود را براى آن حضرت یادآور شد. امام علیه السّلام در پاسخ نوشت كـه در فـكـر او هـسـت و بـرایـش دعـا خـواهـد كـرد. در پـرتـو دعـاى امـام (ع)، متوكّل همه زندانیان از جمله على بن جعفر را آزاد كرد و از او عذرخواهى نمود.
مردى وحشت زده و در حالى كه برخود مى لرزید بر امام نقى (ع) وارد شد و گفت :
(فرزندم به جرم دوستى شما دستگیر شده و همین امشب او را مى كشند.)
امام (ع) با خونسردى فرمود:
(بیمناك مباش ! فرزندت فردا خواهد آمد.)
بـا دعـاى امـام (ع ) و امـدادهـاى الهـى روز بـعـد فـرزنـدش آزاد شـد و نـزد پـدر بـازگـشـت . (116)
(ایوب بن نوح) مى گوید:
(بـه امـام هـادى (ع) نـوشـتم : (جعفر بن عبدالواحد قاضى) متعرّض من شده و مرا در كوفه مورد آزار قرار مى دهد.)
امام (ع) در پاسخ نوشت : (تا دو ماه دیگر از شرّ او رها مى شوى.)
وى پس از دو ماه از مقام خود عزل شد و من از شرّش راحت شدم .). (117)
(كافور خادم) مى گوید:
(در نـزدیـكـى مـحـل سـكـونـت امـام (ع) روسـتـا مـانـنـدى بـود كـه صـاحـبـان صـنـایـع در آنـجـا مـشـغـول كـار بـودنـد. از جـمـله آنان فرد صنعتگرى به نام (یونس نقّاش) بود كه با امام (ع) رابطه داشت و به آن حضرت خدمت مى كرد.
وى ، روزى در حالى كه از وحشت بر خود مى لرزید خدمت امام (ع) رسید و سفارش خانواده اش را به امام (ع) كرد و گفت : مى خواهم (از این شهر) كوچ كنم .
امـام (ع) از عـلّت آن پرسید. گفت : (موسى بن بُغا) نگین گرانبهایى براى من فرستاد تا بر روى آن نـقـش بـرآورم ؛ ولى آن نـگـیـن در دسـت مـن شـكـسـت و فـردا هـم مـوعـد تحویل آن است . (وقتى بفهمد من آن را شكسته ام) یا مرا هزار تازیانه مى زند و یا مى كشد.
امـام (ع) رو بـه (یـونـس) كـرد و بـا خـونـسـردى فـرمـود: بـه منزل برو تا فردا؛ چیزى جز خیر پیش نخواهد آمد.
روز بعد دوباره در حالى كه از ترس مى لرزید خدمت امام (ع) رسید و گفت : هم اكنون فرستاده (بـُغـا) آمـده و درخـواسـت نـگـیـن را مى كند. امام (ع ) فرمود: به سوى او بازگرد جز خیر چیزى نخواهى دید.
(یـونـس) از نزد امام (ع) رفت ، ولى پس از چند لحظه خندان بازگشت و گفت : پیك نزد من آمد و گـفت : كنیزان (به خاطر آن نگین) با یكدیگر به نزاع پرداخته اند؛ اگر ممكن است آن را نصف كن ، اجرت اضافى آن را به تو خواهیم داد.
امام (ع) دست به دعا برداشت و گفت : خداوندا! حمد و سپاس تنها تو را سزاست ، به خاطر آنكه ما را از كسانى قرار دادى كه بحقّ تو را سپاس مى گویند.). (118)
(یسع بن حمزه قمى) مى گوید:
(عمر بن مسعده وزیر معتصم نسبت به من بسیار بد رفتار كرد؛ چندانكه بر جان خود از او بیمناك شـدم . طـىّ نـامـه اى بـه امـام هـادى علیه السّلام از او و كارهایى كه نسبت به من انجام داده بود شكایت كردم .
حـضـرت در پـاسـخ نـوشـت : (هـیـچ تـرس و بیمى از او نداشته باش ، خداوند را با این كلمات بـخـوان كه هر چه سریعتر تو را از آن گرفتارى رهایى مى بخشد؛ زیرا خاندان پیامبر(ص) بـه گـاه بـروز گـرفتارى و پیدایش دشمنان و به هنگام ترس از فقر و دلتنگى ، خدا را با این كلمات مى خواندند.)
به دستور امام (ع) عمل كردم ، هنوز پاسى از روز نگذشته بود كه پیك وزیر رسید و مرا نزد او بـرد. وقـتـى نـگـاه (عـمـر بـن مـسـعـده) بـه مـن افـتـاد لبـخـنـد زد و دسـتـور داد غـل و زنـجـیـر را از دسـت و پـاى مـن بـاز كـردنـد و پـس از تـجـلیـل و عذرخواهى از من ، مرا به سرزمینى كه در آنجا حكومت مى كردم بازگرداند و حتى بر قلمرو حكومتى من افزود.)
پی نوشت ها:
116 - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 174 ؛ مناقب ، ج 4 ، ص 416 ـ 417 .
117 - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 177 .
118 - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 125 ـ 126 .
منبع: کتاب تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی علیه السلام
نوشته رمضانعلی رفیعی
::
امام هادی علیهالسلام پس از شهادت پدر گرامیش، در سن هشت سالگی بر مسند امامت قرار گرفت و این خود از روشنترین كرامات و معجزات است؛ چرا كه حیازت چنین مقام و مسیولیت خطیری كه صرفا الهی است نه تنها از كودك كه حتی از مردان عاقل و بالغ نیز ساخته نیست. با توجه به این كه علما و محدثان شیعه پس از شهادت و درگذشت هر یك از ایمه در مسایل گوناگون به امام بعدی مراجعه مینمودند و حتی گاهی او را آزمایش میكردند. همچنین بزرگان از علویان و اقوام امام كه در سن كمال بودند به خانهی امام رفت و آمد و با آن حضرت معاشرت داشتند؛ غیر ممكن است جز به خواست و تایید خدا و جز در ارتباط با عصمت و علم و قدرت الهی، كودكی بتواند این مقام و مسند را در دست بگیرد و به همهی سوالات پاسخ صحیح دهد و در مشكلات رهبری كامل نماید. بدیهی است كه حتی مردم عادی نیز كودك خردسال معمولی را از یك امام آگاه راهبر تمیز و تشخیص میدهند.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
بدیهی است با ترسی كه خلفای ستمگر از نفوذ ایمه علیهمالسلام در جامعه و توجه و علاقهی مردم به آن بزرگواران، داشتند ممكن نبود دست از امامان بزرگوار ما بردارند و آنان را به حال خود بگذارند. در مورد متوكل اضافه بر این هراس كه دامنگیر همهی گذشتگان او بود؛ كینه و دشمنی ویژهاش نسبت به خاندان امیرمومنان علیهالسلام نیز بر مخالفت و سختگیریش میافزود؛ به همین جهت بر آن شد كه امام هادی علیهالسلام را از مدینه نزد خود بیاورد و از نزدیك مراقب او باشد. متوكل در سال 243 هجری امام را محترمانه از مدینه به سامرا تبعید كرد و آن گرامی را در منزلی در كنار اردوگاه نظامی خویش جای داد. امام تا پایان عمر یعنی تا سال 254 در همان محل اقامت داشت و او همواره امام را تحت مراقبت شدید خود نگه داشت، خلفای پس از او نیز یكی پس از دیگری آن بزرگوار را زیر نظر داشتند تا آن گاه كه به شهادت رسید. [8] . جریان تبعید امام بدین گونه بود كه در زمان متوكل شخصی به نام عبدالله بن محمد متصدی امور نظامی و نماز در مدینه بود. او به آزار امام هادی علیهالسلام میپرداخت و نزد متوكل از آن گرامی سعایت میكرد. امام از سعایت او مطلع شد و در نامهای، دروغ و دشمنی عبدالله بن محمد را به متوكل تذكر داد. متوكل دستور داد به نامهی امام پاسخ دهند و او را محترمانه به سامرا دعوت كنند. متن پاسخی كه به امام نوشتند چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد همانا امیر مقام شما را میشناسد و خویشاوندیت را مراعات میكند و حقت را لازم میداند... امیر، عبدالله بن محمد را به جهت جهالتش به حق شما و بیاحترامی و اتهام نسبت به شما از مقامش در مدینه عزل كرد. امیر میداند شما از این اتهامات بركنار هستید و در گفتار و كردار نیكتان صدق نیت دارید و خود را برای انجام موارد اتهام آماده نكردهاید، و به جای او محمد بن فضل را قرار داد و به او دستور اكرام و احترام و اطاعت از فرمان و نظر شما را داده است. ولی امیر مشتاق شماست و دوست دارد با شما تجدید عهد نماید. پس اگر شما هم ملاقات و ماندن نزد او را دوست دارید، خود و هركس از اهل بیت و دوستان و خادمان را كه مایل هستید برگزینید و در فرصت و وقت مناسب به سوی ما بیایید، وقت سفر و توقف در بین راه و انتخاب راه همه به اختیار شماست. اگر مایل باشید یحیی بن هرثمه دوست امیر و سپاهیانش در خدمت شما حركت كنند، هر طور صلاح بدانید. به او دستور دادهایم از شما اطاعت نماید. پس از خدا طلب خیر كن تا امیر را ملاقات كنی. هیچ كس از برادران و فرزندان و افراد خاندان و نزدیكانش نزد او از شما عزیزتر نیست. والسلام. بدون تردید امام از سوء نیت متوكل آگاه بود؛ ولی چارهای جز رفتن به سامرا نداشت زیرا سرباز زدن از دعوت متوكل، سندی برای سعایتكنندگان میشد و متوكل را بیشتر تحریك میكرد و بهانهی مناسبی به دست او میداد. گواه آن كه امام از نیت متوكل آگاه بوده و ناچار به این سفر رفت چنان كه خود بعدها در سامرا میفرمود: مرا از مدینه با اكراه به سامرا آوردند. [9] . به هر حال امام نامه را دریافت كرد و عازم سامرا شد. یحیی بن هرثمه نیز با آن گرامی همراه بود. چون به سامرا رسیدند، متوكل نگذاشت امام همان روز داخل شهر شود و دستور داد او را در جای نامناسبی به نام «خان الصعالیك» كه جایگاه گدایان و مستمندان بود جای دهند. آن روز امام در آنجا ماند، آن گاه متوكل خانهای جداگانه برای آن حضرت در نظر گرفت و امام را به آنجا منتقل ساخت و به ظاهر او را مورد احترام قرار داد و پنهانی در صدد تضعیف و بدنام كردن امام بود؛ ولی توانایی آن را نداشت. [10] . آن حضرت رنجهای بسیار دید؛ به ویژه از سوی متوكل همواره مورد تهدید و آزار قرار میگرفت و با خطر رو به رو بود. نمونههایی كه ذیلا ذكر میشود حاكی از وضع خطیر امام در سامرا و گواه بر تحمل و استقامت و سرسختی آن عزیز در برابر طاغوتهای ستمگر است. صقر بن ابیدلف میگوید: هنگامی كه امام هادی علیهالسلام را به سامرا آوردند، من رفتم از حال او جویا شوم. زراقی دربان متوكل مرا دید و دستور داد وارد شوم. من وارد شدم. پرسید: برای چه كار آمدهای؟ گفتم: خیر است. گفت: بنشین. نشستم، ولی هراسان شدم و سخت در اندیشه رفتم و به خود گفتم اشتباه كردهام كه به چنین كار خطرناكی اقدام كرده و برای دیدار امام آمدهام. زراقی مردم را دور كرد و چون خلوت شد، گفت: چه كار داری؟ و برای چه آمدهای؟ گفتم: برای كار خیری. گفت: گویا آمدهای از حال مولای خود خبر بگیری. گفتم: مولای من كیست؟ مولای من خلیفه است! گفت: ساكت شو، مولای تو بر حق است و مترس كه من نیز بر اعتقاد تو هستم و او را امام میدانم. من خدای را سپاس گفتم، و آن گاه او گفت: آیا میخواهی نزد او بروی؟ گفتم: آری. گفت: ساعتی بنشین تا صاحب البرید (پستچی، پیامآور) بیرون رود. وقتی كه او بیرون رفت به غلامش گفت: او را به حجرهای كه آن علوی در آن زندانی است ببر... آری، سرانجام حكومت ننگین متوكل پایان یافت و به تحریك پسرش، منتصر، گروهی از سپاهیان ترك، او را به همراه وزیرش فتح بن خاقان در حالی كه به عیش و میگساری مشغول بودند به قتل رساندند [11] و جهان را از وجود پلیدش پاك ساختند. منتصر، صبح همان شبی كه متوكل به قتل رسید، خلافت را در دست گرفت و دستور داد برخی از كاخهای پدرش را خراب كردند [12] او نسبت به علویان آزاری نداشت و رافت و عطوفت از خود نشان داد و اجازه داد به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام بروند و به آنان نیكی و احسان میكرد [13] و نیز دستور داد فدك را به اولاد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بازگردانند و اوقاف مربوط به آل ابیطالب را آزاد سازند [14] دوران خلافت منتصر كوتاه و فقط شش ماه بود و در سال 248 هجری درگذشت [15] . پس از او پسر عمویش مستعین، نوهی معتصم، به خلافت رسید و همان روش خلفای سابق را در پیش گرفت؛ در حكومت او گروهی از علویان قیام كردند و كشته شدند. مستعین در برابر شورش سپاهیان ترك خود نتوانست مقاومت كند و شورشیان معتز را از زندان بیرون آوردند و با او بیعت كردند. كار معتز بالا گرفت و سرانجام مستعین حاضر به صلح با معتز شد و معتز به ظاهر با او صلح كرد و او را به سامرا فراخواند و فرمان داد در بین راه او را كشتند. [16] . مستعین دست برخی از نزدیكان خود و سران ترك را در حیف و میل بیتالمال باز گذاشته بود [17] و نسبت به امامان معصوم علیهمالسلام ما رفتاری بسیار ناروا داشت، بنابر برخی روایات مورد نفرین امام حسن عسكری علیهالسلام قرار گرفت و از بین رفت. [18] . پس از مستعین معتز، پسر متوكل و برادر منتصر خلافت را به دست گرفت رفتار او نیز نسبت به علویان بسیار بد بود در حكومت او گروهی از علویان كشته یا مسموم شدند و امام هادی علیهالسلام نیز در زمان او به شهادت رسید. معتز سرانجام با شورش سران ترك و دیگران روبهرو شد و شورشیان او را از كار بركنار كرده و پس از ضرب و جرح در سردابی افكندند و در آن مسدود ساختند تا در همانجا به هلاكت رسید. [19] .
پی نوشت ها:
[8] الفصول المهمه ابنصباغ مالكی: ص 283.
[9] بحارالانوار:ج 50 ص 129. [
[10] ارشاد مفید: ص 313 - 314، الفصول المهمه ابنصباغ مالكی: ص 279 - 281 و نورالابصار شبلنجی: ص 182.
[11] تتمه المختصر فی اخبار البشر: ج 1 ص 341 - 342.
[12] تتمه المنتهی: ص 243.
[13] تتمه المختصر فی اخبار البشر: ج 1 ص 343.
[14] تتمه المنتهی: ص 244.
[15] تاریخ یعقوبی: ج 2 ص 493، تتمه المختصر فی اخبار البشر: ج 1 ص 344.
[16] المختصر فی اخبار البشر: ج 2 ص 42 - 44.
[17] المختصر فی اخبار البشر: ج 2 ص 42 - 43، تاریخ یعقوبی ج 2 ص 499، تتمه المنتهی: ص 246.
[18] بحارالانوار: ج 50 ص 249.
[19] تتمه المنتهی: ص 252 - 254 و المختصر فی اخبار البشر: ج 2 ص 45.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
كلینی و ابنشهر آشوب این گونه نقل كردهاند: صالح بن سعید گوید: در سامرا خدمت حضرت امام هادی علیهالسلام شرفیاب شدم. آن جناب را در «خان الصعالیك» فرود آورده بودند. آن محل، نزول فقرا و غریبان بینام و نشان بود. با تاثر شدید عرض كردم: قربانت گردم! این ستمكاران در همهی امور سعی در اطفای نور شما كردند تا آن كه شما را در چنین جایی وارد نمودند. فرمود: ای پسر سعید! هنوز تو در معرفت ما در این پایهای؟! آن گاه حضرتش با دست مباركش اشاره فرمود، بستانهایی را با انواع ریاحین و باغهای معطر به اقسام میوههایی دیدم كه نهرها جاری و قصرهای مرتفع و غلامان و حوریان خوشرو كه تاكنون دیده نشده است. از مشاهده این احوال حیران و عقلم پریشان شد. حضرت فرمود:ای پسر سعید! این از آن ماست.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
قطب راوندی گوید: در دوران متوكل زنی ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمهی زهرا علیهاالسلام میباشم. متوكل گفت: از زمان زینب تا به حال سالها گذشته و تو جوانی؟ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله دست بر سر من كشید و دعا كرد كه در هر چهل سال جوانی من بازگردد. متوكل مشایخ آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را طلبید. همه گفتند:او دروغ میگوید، زینب در فلان سال وفات كرده است. آن زن گفت: آنها دروغ میگویند من پنهان بودم، كسی از حال من مطلع نبود اكنون كه ظاهر شدم. متوكل قسم خورد كه باید از روی جهت و دلیل ادعای او را باطل كرد. آنها گفتند: كسی را نزد ابنالرضا بفرست تا او را حاضر كنند، شاید او كلام این زن را باطل كند. متوكل آن حضرت را طلبید، حكایت را به وی گفت. حضرت فرمود: دروغ میگوید، زینب در فلان سال وفات كرد. گفت: این را گفتند. حجتی بر بطلان قول او بیان كن. حضرت فرمود: حجت بر بطلان قول او این است كه گوشت فرزندان فاطمه علیهاالسلام بر درندگان حرام است. او را به جایگاه شیرها بفرستید. اگر راست میگوید، نباید شیرها او را بخورند. متوكل به آن زن گفت: چه میگویی؟ گفت: میخواهد مرا به این سبب بكشد. حضرت فرمود: اینها جماعتی از اولاد فاطمه میباشند. هر كدام را كه میخواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود. راوی گفت: صورتهای همه در این وقت تغییر یافت. بعضی گفتند: چرا حواله بر دیگری میكند، خودش نمیرود. متوكل گفت: خود شما نزد درندگان بروید. پس نردبانی نهادند و حضرتش وارد جایگاه درندگان شد و در آنجا نشست. شیرها خدمت آن حضرت آمدند و از روی خضوع سر خود را در پیش روی آن حضرت بر زمین مینهادند. آن حضرت دست بر سر آن حیوانات میمالید و امر كرد كه كنار روند. همه آنها به كناری رفتند و از آن جناب اطاعت مینمودند. وزیر متوكل گفت: این كار از روی صواب نیست. آن جناب را زود بطلب تا مردم این معجزه را از او مشاهده نكنند. آن جناب را طلبیدند، همین كه آن حضرت پا بر نردبان نهاد شیرها دور آن حضرت جمع شدند و خود را بر لباس آن حضرت میمالیدند. حضرت اشاره كرد كه برگردند، برگشتند. حضرتش بالا آمد و فرمود: هر كس گمان میكند كه اولاد فاطمه علیهاالسلام است. پس وارد این جایگاه شود. آن زن گفت: من ادعای باطل كردم، من دختر فلانی هستم، ناداری و فقر باعث شد كه این حیله را به كار ببرم. متوكل گفت: او را نزد شیرها بیفكنید. مادر متوكل شفاعت كرد و متوكل او را بخشید.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
![]()
در كتاب «الصراط المستقیم» آمده است: احمد بن هارون گوید: من خدمت امام هادی علیهالسلام بودم، حضرت از اسب فرود آمد تا چیزی بنویسد. در این هنگام اسب سه بار شیحه كشید. امام هادی علیهالسلام به زبان فارسی به او فرمود: برو فلان جا، بول و غایط نموده و برگرد. اسب چنین نمود. من شاهد این صحنه بودم، شیطان در دلم وسوسه نمود و این امر را بزرگ شمردم. در این حال امام هادی علیهالسلام رو به من كرد و فرمود: این امر را بزرگ نشمار، چرا كه خداوند برای آل محمد علیهمالسلام بزرگتر از آنچه به حضرت داوود و سلیلمان علیهماالسلام داده، عنایت فرموده است. [21] .
پی نوشت:
[21] قطرهای از دریای فضایل اهل بیت علیهمالسلام: ج 2، ص 743 - 741.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
ابنشهر آشوب رحمه الله روایت میكند: مردی مضطرب و ترسان خدمت امام هادی علیهالسلام رسید و عرض كرد: پسرم را به سبب محبت شما گرفتهاند و امشب او را از فلان جا خواهند افكند و در زیر آن محل دفن خواهند كرد. حضرت فرمود: چه میخواهی؟! عرض كرد: سلامتی فرزندم را. حضرت فرمود: لا باس علیه، اذهب فان ابنك یاتیك غدا. ضرری بر او نیست، برو فردا پسرت میآید. چون صبح شد پسرش آمد، پدر بسیار مسرور شد. از پسرش چگونگی نجاتش را پرسید. گفت: چون قبر مرا كندند، دستهای مرا بستند، من گریه میكردم، ده تن پاكیزه و معطر به نزد من آمدند و از سبب گریهام پرسیدند. من جریان را باز گفتم. گفتند: اگر آن كسی كه بخواهد تو را هلاك كند، او هلاك شود تو تجرد اختیار میكنی و از شهر بیرون میروی و ملازمت مزار پیامبر صلی الله علیه و آله را اختیار میكنی؟ گفتم: آری. پس آنها را گرفتند و از بلندی كوه به پایین افكندند، كسی فریاد آنها را نشنید و آنها را ندید. آن گاه مرا نزد تو آوردند، اینك منتظر من هستند. پدرش با او وداع كرد و رفت. آن گاه به حضور امام هادی علیهالسلام آمد و قصهی پسر خود را به حضرتش علیهالسلام بازگو كرد. مردم سفله میرفتند و با هم میگفتند كه فلان جوان را پرتاب نمودند و هلاك شد. امام علیهالسلام تبسم مینمود و میفرمود: انهم لا یعلمون ما نعلم. آنها نمیدانند آنچه را كه ما میدانیم. [22] .
پی نوشت:
[22] منتهی الآمال.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
ایوب بن نوح گوید: طی نامهای به امام هادی علیهالسلام نوشتم: همسرم باردار است و از شما میخواهم دعا كنید كه خداوند پسری به من عنایت فرماید. حضرت در جواب نوشتند: خداوند به تو پسری عطا میكند، نام او را محمد بگذار. طولی نكشید كه صاحب فرزند پسری شدم و نام او را محمد نهادم. [24] .
همچنین ایوب بن نوح گوید: از قاضی بغداد و دشمنی او در آزار بودم. ناچار متوسل به امام هادی علیهالسلام شدم و نامهای به حضرتش نوشتم كه از جانب قاضی مورد اذیت و آزار هستم و به شما پناه آوردهام. حضرت در جواب نوشتند: دو ماه دیگر از این غم خلاص خواهی شد. چون شصت روز گذشت، آن قاضی عزل شد و ظلمش به پایان رسید. [25] .
پی نوشت ها:
[24] حدیقه الشیعه: ص 686.
[25] همان.
::
محمد بن صلت گوید: به حضرت هادی علیهالسلام نامه نوشتم كه شخصی با من دشمنی میكند و من به فكر چارهای افتادهام كه آن را اجرا كنم. حضرت در جواب نوشتند: احتیاج به آن فكر نیست. طولی نكشید كه آن شخص به بدترین وجهی از دنیا رفت و من از شر او خلاص شدم. [26] .
پی نوشت:
[26] همان.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
:: ادامه مطلب
هبه بن منصور موصلی گوید: در دیار ربیعه مردی نصرانی به نام یوسف بن یعقوب زندگی میكرد كه با پدر من آشنایی داشت. روزی به خانه ما آمد و این داستان را نقل كرد: از طرف متوكل مرا به سامرا جلب كردند. چون از زندگی مایوس شدم و از طرفی بزرگواری و عظمت علی بن محمد الرضا علیهماالسلام را شنیده بودم، متوسل به آن حضرت شدم و صد دینار به آن حضرت نذر نمودم. وقتی به پدرم گفتم، مرا تشویق كرد و گفت: اگر چیزی باعث نجات تو باشد، همین نذر خواهد بود. وقتی به سامرا رسیدم با خود گفتم: تا كسی از آمدن من مطلع نشده به نذرم عمل كنم، ولی اولین دفعه بود كه به سامرا رفته بودم، نه آشنایی داشتم و نه جایی را میشناختم. به مركب خود سوار بودم و میترسیدم خانهی امام علیهالسلام را از كسی سوال كنم؛ چون نصرانی بودن من ظاهر بود. عنان مركب را واگذاشتم كه به هر طرف كه میخواهد برود و متحیر بودم كه چه كنم و مركب را به كجا ببرم. تا این كه به در خانهی شخصی رسیدم، از او پرسیدم: این خانهی كیست؟ گفت: علی بن محمد الرضا علیهماالسلام است. تعجب كردم و «الله اكبر» گفتم و این را یك علامت دانستم. لحظهای توقف نكرده بودم كه خادمی بیرون آمد و گفت: یوسف بن یعقوب تویی؟ گفتم: آری. گفت: داخل شو و در این دهلیز بنشین. گفتم: این هم علامت دیگر. نام و نام پدر مرا از كجا میدانست و حال آن كه من در این شهر آشنایی ندارم. نشستم و فكر میكردم، ناگاه خادم بیرون آمد و گفت: صد دیناری كه در آستین داری بده. صد دینار را دادم و گفتم: این هم علامت دیگر. طولی نكشید مرا صدا زد، وارد شدم و دیدم امام علیهالسلام تنها نشسته، چون مرا دید، فرمود: خاطر جمع شدی؟ گفتم: بلی. فرمود: وقت آن نشده كه به دین اسلام بازگردی؟ گفتم: دیگر احتیاج به دلیلی نیست و كسی كه اهل دلیل باشد همین دلایل برای او كافی است. حضرت فرمود: هیهات كه تو مسلمان نخواهی شد و از اسلام نصیبی نداری، لكن پسرت مسلمان میشود و از شیعیان ما خواهد بود. سپس فرمود:ای یوسف! گروهی گمان میكنند كه دوستی ما نفعی ندارد، به خدا سوگند! كه دوستی ما نافعترین چیز برای همه است. آن گاه فرمود: برو كه از متوكل به تو مكروهی نمیرسد. همان گونه كه فرموده بود، من نزد متوكل رفتم و به خیر و خوبی از دست او نجات پیدا كردم. هبه الله گوید: من بعد از مدتی پسرش را دیدم كه شیعه شده بود و از اكثر شیعیان در اخلاق قویتر و در اعتقاد و محبت بالاتر بود. او میگفت: پدرم به دین نصاری مرد و من بعد از پدرم به اسلام مشرف شدم. [27] .
پی نوشت:
[27] حدیقه الشیعه: ص 688.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
در اصفهان مردی شیعی به نام عبدالرحمان میزیست، از او پرسیدند: چرا این مذهب را برگزیده و به امامت امام هادی علیهالسلام معتقد شدهای؟ گفت: به جهت معجزهای كه از او دیدم؛ داستان چنین بود كه من مردی فقیر و بیچیز بودم؛ ولی چون زبان و جرات داشتم، اهالی اصفهان در یكی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوكل فرستادند تا دادخواهی كنیم. روزی بیرون خانهی متوكل ایستاده بودیم كه دستور احضار علی بن محمد بن رضا علیهمالسلام از سوی متوكل صادر شد. من به یكی از حاضران گفتم: این مرد كیست كه دستور احضارش صادر شد؟ گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام میدانند - و اضافه كرد كه - ممكن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جای خود حركت نمیكنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگاه دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانهی متوكل میآید، مردی به نشانه احترام در دو طرف مسیر او صف كشیدند و او را تماشا میكردند. چون نگاهم بر او افتاد، مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم میگذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمیكرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: خدا دعای تو را پذیرفت، به تو طول عمر داد و مال و فرزندان تو را زیاد كرد. چون این را مشاهده كردم، مرا لرزه فرا گرفت و در میان دوستانم افتادم. دوستانم پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است. و چیزی نگفتم. هنگامی كه به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا كرد و امروز از اموال، آنچه در خانه دارم، قیمتش به هزار هزار درهم میرسد، غیر از آنچه بیرون از خانه دارم، و ده فرزند یافتهام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است. من به امامت آن مردی معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید. [29] .
پی نوشت:
[29] بحارالانوار: ج 50، ص 141 - 142.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
:: ادامه مطلب
ابوهاشم جعفری میگوید: یك بار فقر شدیدی به من روی آورد، خدمت امام هادی علیهالسلام شرفیاب شدم و چون اجازه دادند، نشستم. فرمود: ای اباهاشم! شكر كدام یك از نعمتهای خدا را كه به تو عطا فرموده میتوانی بجای آوری؟ من سكوت كردم و ندانستم چه بگویم. امام علیهالسلام خود فرمود: خدا به تو ایمان عطا كرد و به جهت آن بدنت را از آتش دوزخ بازداشت. خدا به تو صحت و عافیت عطا كرد و تو را بر اطاعت خود یاری فرمود. خدا به تو قناعت عطا كرد و بدین وسیله آبروی تو را حفظ نمود. آن گاه فرمود:ای اباهاشم! من به این مطلب آغاز كردم؛ چون گمان میكنم تو میخواهی از كسی كه این همه نعمت به تو عطا كرده است نزد من شكوه كنی. من دستور دادم صد دینار طلا به تو بدهند، آن را بگیر. [30] .
پی نوشت:
[30] بحارالانوار: ج 50، ص 129.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
شیخ طوسی رحمه الله مینویسد: ابوموسی عیسی بن احمد بن عیسی بن المنصور گوید: روزی خدمت امام هادی علیهالسلام مشرف شدم، عرض كردم: ای آقای من! این مرد - یعنی متوكل - مرا از خود دور گردانید و روزی مرا قطع كرده و از من ملول شده است. من علت آن را فقط به واسطه آن كه از ارادتم به خدمت شما و ملازمت من به شما آگاه شده نمیدانم. پس هرگاه از او خواهشی فرمایی كه او قبول كند تفضل فرما و آن خواهش را برای من قرار ده. حضرت فرمود: درست خواهد شد ان شاء الله. چون شب فرا رسید چند نفر از جانب متوكل پی در پی به طلب من آمدند و مرا به نزد متوكل بردند. هنگامی كه نزدیك منزل متوكل رسیدم، دیدم فتح بن خاقان كنار در سرا ایستاده است. گفت:ای مرد! شب در منزل خود قرار نمیگیری، ما را به زحمت میاندازی؟ متوكل به جهت طلب تو مرا به رنج و سختی افكنده است. من نزد متوكل داخل شدم. او را بر فراش خود دیدم. گفت: ای ابوموسی! آیا ما از تو غفلت میكنیم یا تو ما را فراموش میكنی و حقوق خود را یاد نمیآوری. الحال بگو چه در نزد ما داشتی؟ گفتم: فلان صله و عطا و رزق فلانی و چند چیزی نام بردم. متوكل دستور داد آنها را به چندین برابر به من بدهند. به فتح بن خاقان گفتم: آیا امام هادی علیهالسلام به این جا آمده بود؟ گفت: نه. گفتم: آیا نامهای برای متوكل نوشته بود؟ گفت: نه. وقتی بیرون آمدم و از آن جا دور شدم، فتح پشت سر من آمد و گفت: شك ندارم كه تو از امام هادی علیهالسلام دعایی طلب كردهای پس برای من نیز از او دعایی بخواه. وقتی خدمت آن حضرت رسیدم، فرمود: ای ابوموسی! «هذا وجه الرضا». این روی خشنودی و رضا است. گفتم: بلی به بركت تو ای سید من! ولی به من گفتند: شما نزد او نرفتید و از او خواهش نفرمودید. فرمود: خداوند تعالی میداند كه ما در مهمات فقط به او پناه میبریم و در سختیها و بلاها فقط بر او توكل میكنیم. او ما را عادت داده كه هرگاه از او سوال كنیم، اجابت فرماید و بیم آن داریم كه اگر از حق تعالی عدول كنیم، خدا نیز از ما عدول فرماید. [31] .
پی نوشت:
[31] منتهی الامال: ج 2 ص 370.
منبع: کتاب چهره های درخشان سامرا
نوشته علی ربانی خلخالی
::
» کل نظرات : 0
» بازديد کل : 26898
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
شنبه 5 فروردین 1396
» آخرين بروز رساني :
چهارشنبه 23 فروردین 1396



